منو اصلی
جستجو
|
شفای یک جانباز در جمکران
بچهی بابل بود. با همان طروات و صفای شالیزارهای شمال. در عملیات والفجر مقدماتی ـ زمستان سال 61 در فکه ـ اسیر شده بود. سیزده چهارده سال بیشتر نداشت. گلولهای شکمش را دریده بود. طی سه سالی که اسیر دست نوادگان یزید بود، دکترهای بی وجدان بعثی، هیچ اقدامی برای خارج کردن گلوله از بدنش انجام نداده بودند. گلوله در شکمش جا خوش کرده بود. پاهایش از کار افتاده و فلج شده بودند. عفونت هم برای خودش پیش میرفت. سرانجام عراقی ها لطف کردند! و او را با اسرای خودشان تبادل کردند و تحویل دادند.اوایل سال 64 بود. اولین بار او را در بیمارستان شفا ـ خیابان مجاهدیناسلام، تهران ـ دیدم. داخل اتاقی که پنج اسیر آزاد شدهی مجروح دیگر هم بودند. بهانهی حضور من "حسین معظمی نژاد" بود. از بچههای با صفای شوشتر که حالا با نخاعی قطع شده، از اسارت برگشته بود همان جا با "علیابوالفضلی" آشنا شدم. |
ورود
نوا
در حال حاضر مشکلی در اجرای پلیر وجود دارد.
نظرسنجی
تبلیغات- تبادل بنر
|



بدون موضوع
دوشنبه، 14 تير، 1389
373
f_takhribchi

38.107.179.240
آمار کاربران:
امروز: 1
ديروز: 1
اين ماه: 8
امسال: 30
مجموع کاربران: 367
کاربران جديد
38.107.0.0
ساعت سرور: