عاشورا رفت
ولی داغهای بازماندگان آن رفتنی نبود
بلکه هر روز داغتر و شعله ور تر میشد
و در این میان کودکی که هنوز هم در انتظار بابای خود است :
بابا تو را گم کرده ام در این میانه
دشمن مرا سیلی زند با هر بهانه
نه ! بشنو ای روح و روان بهرت بگویم
خصم لعینت میزند هی بی بهانه
هر چه در آن صحرا بدنبال تو گشتم
از روی ماه تو نشد پیدا نشانه
عمه بگوید رفته ای ، بابای خوبم
اما چرا من را نبردی مخفیانه
بابا مرا آغوش پر مهر تو جا بود
لیکن نظرکن حال من در این زمانه
پای برهنه ، گوش پاره ، روی نیلی
با هر سلامی می زند او تازیانه
التماس دعا