• تقويم رويدادها
  • نمایشگاه فیلم

قبلی بهمن ۱۳۹۰ بعدی
شیدسچپج
۰۱۰۲۰۳۰۴۰۵۰۶۰۷
۰۸۰۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰

مجاهدت پایگاه عاشقان
 
در اینجا سخن از قهرماناني است كه ميوه هاي معطر و گواراي تاريخند .
انسانهاي والائي كه آمال و آرزوهاي دنيوي را به خاطر صعود به قله شهادت ، به اعماق دره پرت كرده اند ، همان بسيجيان گمنامي كه فداكاري و استقامت را از رهبرشان حسين عليه السلام آموخته اند و شهادت را فيض عظيم براي دست يازيدن به مقام با عظمت قرب الهي دانسته اند.
 همان دلاوراني كه در سرزمين سرخ غرب و جنوب ميهن اسلامي و به هنگام سجده هاي طولاني به نجوا نشسته اند كه :
	اللهم الرزقنا الشهادةفي سبيلك
و اینک من و شما وارثان ایشانیم . و امید داریم با این اقدام ناچیز و کوچک بتوانیم یاد و خاطر این پرندگان مهاجر را در یاد و ذهن خود زنده و برای دوستانی که با آنان نشست و برخاست نداشته اند  ملموس و جاویدان نمائیم .
و در یک کلام :
خدایا در جمع شهیدان غائبیم
توفیقمان ده تا در بین یاران حاضر باشیم .
درخواست همياري

 شما نيز مي توانيد در راستاي هدف والاي نشر فرهنگ و معارف دفاع مقدس از راههاي زير ياري رسانيد :


  • ارسال و نمايش عكس هاي خود از دوران دفاع مقدس و يا سفرهاي راهيان نور و ...
  • ارسال و ثبت خاطرات خود از دوران دفاع مقدس ، سفرهاي راهيان نور و يا مجاهدت هاي علمي و ...
  • انتشار مطالب و مقالات با نام خود
  • و معرفي اين پايگاه در وب سايت و وبلاگ خود
  • و يا به راحتي با استفاده ار اين صفحه بازديد اين پايگاه را به دوستان خود پيشنهاد دهيد

    شما از طريق اين صفحه ميتوانيد به راحتي با ما در تماس باشيد

    ما دست شما را براي هرچه پربارتر نمودن اين پايگاه ميفشاريم.
منو اصلی


جستجو



جستجوي سايت
جستجو در وب

صفحات



دفاع مقدسدوشنبه، 14 تير، 1389 291f_takhribchi

آغاز بازگشت آزادگانبچه‌ی‌ بابل‌ بود. با همان‌ طروات‌ و صفای‌ شالیزارهای شمال. در عملیات ‌والفجر مقدماتی‌ ـ زمستان‌ سال‌ 61 در فکه‌ ـ اسیر شده‌ بود. سیزده‌ چهارده‌ سال‌ بیشتر نداشت‌. گلوله‌ای‌ شکمش‌ را دریده‌ بود. طی‌ سه‌ سالی‌ که‌ اسیر دست‌ نوادگان‌ یزید بود، دکترهای‌ بی‌ وجدان‌ بعثی‌، هیچ‌ اقدامی‌ برای‌ خارج‌ کردن‌ گلوله‌ از بدنش‌ انجام‌ نداده‌ بودند. گلوله‌ در شکمش‌ جا خوش‌ کرده‌ بود. پاهایش‌ از کار افتاده‌ و فلج‌ شده‌ بودند. عفونت‌ هم‌ برای‌ خودش‌ پیش‌ می‌رفت‌. سرانجام‌ عراقی ها لطف‌ کردند! و او را با اسرای‌ خودشان‌ تبادل‌ کردند و تحویل ‌دادند.
 

اوایل‌ سال‌ 64 بود. اولین‌ بار او را در بیمارستان‌ شفا ـ خیابان‌ مجاهدین‌اسلام‌، تهران‌ ـ دیدم‌. داخل‌ اتاقی‌ که‌ پنج‌ اسیر آزاد شده‌ی مجروح‌ دیگر هم ‌بودند. بهانه‌ی‌ حضور من‌ "حسین‌ معظمی‌ نژاد" بود. از بچه‌های‌ با صفای ‌شوشتر که‌ حالا با نخاعی‌ قطع‌ شده،‌ از اسارت‌ برگشته‌ بود همان جا با "علی‌ابوالفضلی‌" آشنا شدم‌.



 

شهید علی ابوالفضلی

جانبازان آزاده "حسین معظمی نژاد" و "علی ابوالفضلی"

 

 

 

یک‌ روز پدر و مادرش‌ آمدند برای‌ ملاقات‌. ظاهراً محل‌ را برای‌ ورودش ‌آذین‌ بسته‌ بودند و همه‌ اشتیاق‌ زیارتش‌ را داشتند. آن‌ روز سه‌ شنبه‌ با هم ‌رفتیم‌ جمکران‌. ساعت‌ از یک‌ و نیم‌ بامداد گذشته‌ بود که‌ راه‌ برگشت‌ را در پیش‌ گرفتیم‌. من‌ و علی‌ آخر اتوبوس‌ کنار هم‌ نشسته‌ بودیم‌. او روی‌ صندلی ‌چرخ دار با پاهای‌ متورم‌ شده‌، و من‌ روی‌ صندلی‌ اتوبوس‌.

   تابستان 1364 مسجد مقدس جمکران :   

با دلی‌ شکسته‌ می‌ نالید. چشمانش‌ را پرده‌ی‌ اشکی‌ گرفته‌ بود. از دوستانش‌  که‌ شهید شده‌اند می‌گفت‌. از این‌ که‌ تا ابد باید با بدنی‌ مجروح‌ زندگی‌ کند. از این که‌ دیگرنمی‌تواند به‌ جبهه‌ برود و سرانجام‌ حرف‌ آخرش‌ را زد، گفت‌:

ـ ببین‌ حمید، بذار راحتت‌ کنم ‌... من‌ می گم‌ خدا من رو دوست‌ نداره‌؛ چون‌ اگه‌ دوستم‌ داشت‌، من‌ امشب‌ کلی‌ بهش‌ التماس‌ کردم‌ که‌ منم‌ ببره‌ پیش‌ خودش‌. من‌ طاقت‌ این جا موندن‌ رو ندارم‌، می‌دونی‌؟ نمی‌خوام‌ بمونم‌ مگه‌ زوره‌؟ اگه ‌دوستم‌ داره،‌ باید منم‌ مثل‌ رفیقام‌ ببره‌. مثل‌ همونایی‌ که‌ توی‌ عملیات‌ جلوی‌ خودم‌ شهید شدند‌. نه‌ این که‌ بذاره‌ با این‌ همه‌ داغ‌ و درد بمونم‌. من‌ امشب ‌همش‌ از خدا خواستم‌ که‌ بذاره‌ منم‌ برم‌. اگه‌ من رو برد، باورم‌ می شه‌ که‌ خدا هنوز دوستم‌ داره‌ ...

هیچ‌ جوابی‌ نداشتم‌ بدهم‌. همه‌ی‌ خواسته‌ علی‌ در جمکران‌ این‌ بود. خواسته‌ی ‌نابجایی‌ هم‌ نبود.

یا اباصال� 
المهدی

کاشکی‌ آن‌ روز نرفته‌ بودم‌ تبلیغات‌ گردان‌. کاشکی‌ نامه‌های‌ من‌ گم‌ شده‌ بودند. اولین‌ نامه‌ را که‌ دیدم‌، سریع‌ آدرس‌ فرستنده‌ را نگاه‌ کردم‌. از بیمارستان‌ شفا بود. از حسین‌ معظمی‌ نژاد. خوشحال‌ شدم‌. بلافاصله‌ بازش‌ کردم‌. و کاش ‌باز نمی‌کردم‌.

حسین‌ نوشته‌ بود:

ـ حمید جون‌، پنج شنبه‌ گذشته‌ قرار بود چند تا از مجروحین‌ از جمله‌ علی ‌ابوالفضلی‌ رو ببرند‌ آلمان‌ برای‌ مداوا. صبح‌ زود و موقع‌ اذان‌ صبح‌، وقتی‌ پرستاراومد علی‌ رو برای‌ نماز بیدار کنه‌، هر چی‌ صداش‌ کرد، جوابی‌ نشنید. دکترا اومدن‌ بالای‌ سرش‌، ولی‌ علی‌ دیگه‌ شهید شده‌ بود ...

بغضم‌ ترکید. گریه‌ام‌ در آمد. سوختم‌. عجب‌ انسان هایی‌ یافت‌ می‌شوند. چقدر با خدا ندار بود که‌ به‌ این‌ سرعت‌ بهش‌ ثابت‌ کرد‌ که‌ دوستش‌ دارد‌. او که‌ چند سال‌ در اسارت‌ دشمن‌ سالم‌ مانده‌ بود، چند روز پس‌ از آزادی‌، دو سه‌ روز پس‌ از آن که‌ در جمکران‌ به‌ خدا التماس‌ کرد، شفایش‌ را گرفت‌ و رفت‌. ولی‌ ماهر چی‌ التماس‌ می‌کنیم‌ ...

عجب‌ دل‌ پاکی‌ داشت‌ علی‌ ابوالفضلی‌.


درجه 0/5 (0%) (0 رای)

جانباز شهيد جمكران 
منبع خبر :
لینک های اشتراکی
ارسال به بلینک لیست ارسال به خوشمزه ارسال به ديگ ارسال به فرل ارسال به ردديت ارسال به تکنوراتي ارسال به یاهو مای وب ارسال به 100 درجه کلوب ارسال به بالاترین ارسال به دنباله ارسال به مهندس ارسال به استامبل ارسال به نتوز ارسال به فرندفید ارسال به تویتر ارسال به فیس بوک ارسال به سیمپی ارسال به Windows Live اشتراک گذاری در گوگل ارسال لینک از طریق یاهو مسنجر برای دوستان ارسال به سرویسهای دیگر


قبل از ارسال نظر:

  • توجه کنید که نظرتان در ارتباط با همین مطلب باشد. در غیر اینصورت می‌توانید از فرم تماس استفاده نمایید.
  • در فرم نظرات می‌توانید از برخی کدهای ساده HTML استفاده نمایید.
  • اصلا پینگلیش ننویسید!

محبوبیت این صفحه از مجاهدت را افزایش دهید:
جهت حمایت روی +1 کلیک کنید

ورود به سایت

نام کاربری

رمز عبور

کد امنیتی
کد امنیتی
چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امکانات مخصوص کاربران استفاده کنید .

تگ ها