مقالات
جمعه، 21 خرداد، 1389
1313
مجاهد گمنام
اولین شخصیت تاریخی که به سبب دافعه اش در عین جاذبه هایش، جنگ داخلی کرده است، امیرالمومنین علی(ع) است و می توان او را قهرمان جنگ های داخلی نامید تا جایی که می فرماید: چشم این فتنه را من درآوردم. غیر از من احدى جرأت چنین کارى را نداشت.

علی(ع) همیشه هم جاذبه داشته است و هم دافعه. مخصوصاً در دوره اسلام از اول گروهى را مىبینیم که به گرد على بیشتر مىچرخند و گروهى دیگر را مىبینیم که با او چندان میانه خوبى ندارند و احیاناً از وجود او رنج مىبرند.
على(ع) مردى ناراضى ساز بود. این یکى دیگر از افتخارات بزرگ اوست؛ اقدامات امیرالمونین علی(ع) چه پیش از شهادت رسول گرامی اسلام و چه پس از آن، پیوسته به سبب عمل به شرع، دشمن ساز بوده است.
اول؛ پیغمبر على را به فرماندهى لشکرى به یمن فرستاد. در برگشتن براى ملاقات پیغمبر عزم مکه کرد. در نزدیکیهاى مکه یکى از لشکریان را به جاى خویش گذاشت و خود براى گزارش سفر زودتر به سوى رسول اللَّه شتافت. آن شخص حُلّههایى را که على همراه آورده بود در بین لشکریان تقسیم کرد تا با لباسهاى نو وارد مکه شوند. على که برگشت به این عمل اعتراض کرد و آن را بىانضباطى دانست، زیرا نمىبایست قبل از اینکه از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله کسب تکلیف شود تصمیمى درباره حلّهها گرفته شود، و در حقیقت از نظر على علیه السلام این کار نوعى تصرف در بیت المال بود بدون اطلاع و اجازه پیشواى مسلمین. از این رو على علیه السلام دستور داد حلّهها را از تن خود بکَنند و آنها را در جایگاه مخصوص قرار داد که تحویل پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله داده شود و آن حضرت خودشان درباره آنها تصمیم بگیرد.
لشکریان على علیه السلام از این عمل ناراحت شدند. همینکه به حضور پیغمبر اکرم(ص) رسیدند و رسول اکرم صلى الله علیه و آله احوال آنها را جویا شد، از خشونت على علیه السلام در مورد حلّهها شکایت کردند. پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله آنان را مخاطب ساخت و گفت: یا ایُّهَاالنّاسُ! لا تَشْکوا عَلِیّاً فَوَاللَّهِ انَّهُ لَأَخْشَنُ فى ذاتِ اللَّهِ مِنْ انْ یُشْکى؛ مردم! از على شکوه نکنید که به خدا سوگند او در راه خدا شدیدتر از این است که کسى درباره وى شکایت کند.
دوم؛ خالد بن ولید از سرداران نیرومند قریش بود. او در سال هفتم هجرت از مکه به مدینه مهاجرت کرد و به مسلمانان پیوست. ولی پیش از مسلمانی در نبردهایی که از طرف قریش برای برانداختن حکوت اسلام برپا می شد شرکت می کرد. او همان است که در جنگ احد با استفاده از غفلت نگهبانان تپه، از پشت به مسلمانان حمله کرد.
این مرد پس از اسلام آوردن بر علی(ع) حسد می برد تا جایی که پس از شهادت رسول گرامی اسلام(ص) به دستور خلیفه وقت تصمیم بر قتل حضرت گرفت که به دلایلی موفق نشد.
ماجرا از این قرار بود که پیامبر(ص) حضرت علی(ع) را در راس گروهی که خالد نیز در آن بین بود به یمن اعزام کرد. ارتش اسلام در نقطه ای از یمن با قبیله بنی زید به نبرد پرداخت و بر دشمن پیروز شد و غنایمی به دست آورد. اما روش امام علی(ع) در تقسیم غنایم مورد رضایت خالد واقع نشد و در نامه ای به پیامبر به بدگویی از علی(ع) پرداخت تا جایی که آثار خشم در چهره پیامبر پس از خواندن نامه ظاهر شد.
سوم؛ آیات سوره برائت هنگامی نازل شد که پیامبر تصمیم به شرکت در مراسم حج نداشت و تصمیم داشت در سال بعد [حجه الوداع] در این مراسم شرکت کند؛ اما ناچار بود کسی را برای ابلاغ پیامهای الهی انتخاب کند. نخست قسمتی از آغاز سوره برائت را به ابوبکر آموخت و او را با چهل تن روانه مکه ساخت.
هنگامی که ابوبکر راه مکه را در پیش گرفت، وحی الهی نازل شد و به پیامبر دستور داد که این پیام ها را باید خود پیامبر یا کسی که از اوست به مردم برساند و غیر از ایشان کسی صلاحیت ندارد.
بلافاصله پیامبر(ص) علی(ع) را احضار کرد و برای انجام این کار روانه مکه کرد. امیرمومنان وارد مکه شد و 13 آیه از سوره برائت و قطعنامه چهار ماده ای را ابلاغ کرد که به واسطه آن مشرکان فهمیدند تنها چهار ماه مهلت دارند که تکلیف خود را با حکومت روشن سازند.
هنگامی که ابوبکر از عزل خود آگاه شد با ناراحتی خاصی به مدینه بازگشت و زبان به گله گشود که پیامبر(ص) به او گفت: پیک الهی فرا رسید و گفت جز من و یا کسی که از خود اوست، دیگری به این کار صلاحیت ندارد.
در میان اصحاب پیغمبر هیچ کس مانند على دوستانى فداکار نداشت، همچنانکه هیچ کس مانند او دشمنانى اینچنین جسور و خطرناک نداشت. مردى بود که حتى بعد از مرگ، جنازهاش مورد هجوم دشمنان واقع گشت.
اگر بیست و پنج سال خانه نشینی وی را نتیجهی دافعه های او در زمان رسول اکرم(ص) بدانیم، حکومت چهار ساله وی نیز با سه جنگ داخلی همراه بوده است تا جایی که می توان امیرالمومنین را قهرمان جنگ های داخلی نامید.
چهارم؛ جنگ با ناکثین که از لحاظ روحیه، پول پرستان بودند.[جنگ جمل] و تاب عدالت امیرالمومنین(ع) را نداشتند.
البته عایشه بیش از هرچیزى تحت تأثیر یک سلسله عقدههاى روانى قرار گرفته بود، به تعبیر امیرالمؤمنین سینه او مثل کوره آهنگرى مشتعل به آتش بوده. حاضر بود که هرکس دیگر [غیر از على علیه السلام] خلافت را به دست بگیرد و تمام محرومیتها را متحمل بشود، نه اینکه دنبال پول بود.
عایشه مسلّم از نظر زندگى مادى قانع بود به همان چیزى که همه به او مىدادند. هرکس که خلیفه مىشد آن مقدارى که باید به زنهاى پیغمبر ماهانه بدهد به او مىداد. ولى از نظر روحى آن کینهها و اینکه به حضرت زهرا به چشم دختر هووى سابق خودش نگاه مىکرد و علاقه عجیب حضرت رسول نسبت به خدیجه، یک زن پیر، با اینکه خودش دختر جوان زیبایى بود و مىدید باز هم نمىتواند جاى [او را بگیرد و] ناراحت مىشد و گاهى این ناراحتى را ابراز مىکرد، آن علاقه شدید حضرت رسول نسبت به حضرت زهرا و آن احترام فوق العادهاى که براى حضرت زهرا قائل بود، اینها حسادتش را برمىانگیخت و نسبت به امیرالمؤمنین از همان ابتدا حسادت مىورزید. ابن ابى الحدید و دیگران هم قضیه را گفتهاند. او آن روزى که شنید خلافت به على رسیده اصلًا آتش گرفت، فقط روى حسادت.
در مورد طلحه و زبیر البته عوامل دیگرى در کار بود. اینها مردمى بودند که در زمان خلافت عمر و بالخصوص در زمان خلافت عثمان مزایاى عجیب زیادى کسب کرده بودند و بعد هم مىخواستند در امر خلافت یک نوع شرکتى داشته باشند تا باز هم دنباله همان استفاده و بهره کشىشان را ببرند. ولى دیدند که قضیه اینطور نیست.
طلحه و زبیر به حضور امام رسیدند و گفتند: ما با تو بیعت کردیم که در رهبری با تو شریک باشیم اما حضرت علی(ع) شرط انان را تکذیب کرد. على نه تنها به اینها سهمى نخواهد داد بلکه بخشى از آنچه را هم که گرفتهاند از اینها پس خواهد گرفت. این بود که آمدند مسئله قتل عثمان را بهانه قرار دادند.
پنجم؛ جنگ با قاسطین که از لحاظ روحیه سیاسیون و منفاقین بودند. [جنگ صفین] آنها مىکوشیدند تا زمام حکومت را در دست گیرند و بنیان حکومت و زمامدارى على را در هم فرو ریزند حتی عدهاى پیشنهاد کردند تا امیرالمومنین(ع) با آنها کنار آید و تا حدودى مطامعشان را تأمین کند. او نمىپذیرفت، زیرا که او اهل این حرفها نبود. او آمده بود که با ظلم مبارزه کند نه آنکه ظلم را امضا کند و در حقیقت جنگ على با آنها جنگ با نفاق و دورویى بود. معاویه سوابقى با امیرالمؤمنین داشت، على قاتل عمو و برادرش بود، لذا کینه مىورزید.
ششم؛ جنگ با مارقین که روحشان روح عصبیتهاى ناروا و خشکه مقدسىها و جهالتهاى خطرناک بود. على نسبت به همه اینها دافعهاى نیرومند و حالتى آشتى ناپذیر داشت.
در ماجرای حکمیت خوارج که به وجودآورنده این جریان بودند، رسوایى حکمیت را با چشم دیدند و به اشتباه خود پى بردند. اما نمىفهمیدند اشتباه در کجا بوده است. نمىگفتند خطاى ما در این بود که تسلیم نیرنگ معاویه و عمرو عاص شدیم و جنگ را متوقف کردیم، و هم نمىگفتند که پس از قرار حکمیت، در انتخاب «داور» خطا کردیم که ابوموسى را حریف عمرو عاص قرار دادیم، بلکه مىگفتند: اینکه دو نفر انسان را در دین خدا حکم و داور قرار دادیم خلاف شرع و کفر بود، حاکم منحصراً خداست نه انسانها و آمدند پیش على که نفهمیدیم و تن به حکمیت دادیم؛ هم تو کافر گشتى و هم ما؛ ما توبه کردیم، تو هم توبه کن. مصیبت تجدید و مضاعف شد.
على گفت: توبه به هر حال خوب است، «اسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ» ما همواره از هر گناهى استغفار مى کنیم. گفتند: این کافى نیست، بلکه باید اعتراف کنى که «حکمیت» گناه بوده و از این گناه توبه کنى. گفت: آخر من مسأله تحکیم را به وجود نیاوردم؛ خودتان به وجود آوردید و نتیجهاش را نیز دیدید، و از طرفى دیگر چیزى که در اسلام مشروع است چگونه آن را گناه قلمداد کنم و گناهى که مرتکب نشدهام به آن اعتراف کنم؟!.
درجه 0/5 (0%) (0 رای)
قبل از ارسال نظر: