جمعه، 8 مرداد، 1389
ورود | عضویت


دفاع همچنان باقی است
از شما دعوت میشود با معرفی این سایت به دوستان خود در گسترش فرهنگ ایثار و شهادت سهیم شوید


نيروهاي كادر و بسيجي سپاه از 2500 نفر در عمليات ثامن الائمه به 60 هزار نفر در عمليات بيت المقدس افزايش يافتند

قالب جديد را چگونه مي بينيد ؟

زيبا با دسترسي آسان به امكانات
دستيابي به منوها و امكانات سخت است
بايد بيشتر كار شود
نظري ندارم



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء 11

تمثال شهید بهشتی و 72 یار با وفای انقلاب که در فاجعه 7 تیر به لقاء الله نائل شدند
نام تصویر: شهید بهشتی و 72 یار انقلابی
شاخه: مرقد شهدا
بازدیدها: 59
نظرات: 0




جستجوي سايت
جستجو در وب

پيوستن yassin را به جمع اعضا سايت مجاهدت *_* Mojahedat.com *_* سايت و پایگاه اطلاع رسانی دفاع مقدس تبريک مي گوييم


كلمات كليدي :
آزادگان آمريكا آمریکا آوینی ارتش اسارت اسرائیل اسلام اس 300 اطلاعات اعدام اغتشاش اغتشاشات امام امامت امام خميني امام علی امام موسی صدر امام موسی صدر،وحدت،اسلام امدادگر انرژي هسته اي انقلاب انگليس ایران باقري بالگرد باکری بسيج بسیج بسیجی بصيرت بمب بنی صدر بهجت بیانیه بیت المقدس ترور تشييع تصوير تهران تیر تی شرت ثبت نام جانباز جبهه جشنواره جمكران جنایت جنایت جنگی جنگ جهان آرا حجاب حديث حزب الله حمزه حیران خاطره خامنه ای خرداد خرمشهر خليج فارس خلیج فارس خمینی خودكفايي خونين شهر دانشگاه دسته یک دعا دفاع مقدس دوست دوكوهه دیالمه راهیان نور رجب رمضان رهبر روايت فتح ریگی زنان سردار سردشت سعيد قاسمي سلاح سپاه شاهدان فتح شعر شلمچه شناور شهادت شهدا شهيد شيميايي شیعه شیمیایی صیاد شیرازی عاشورا عبدالمالك ريگي عكس عمليات غدير غزه غوغای غبار فاو فتنه فرزندان ایرانیم فضلی فلسطین فيلم قرآن قطعنامه 598 كار مضاعف كاوه كتاب كردستان كروز لبنان لشگري لیلة الرغائب مانور متوسلیان مجاهدت محرم مرداد مسجد مسیح مصدق مقاومت منافقين مهران موزه موسيقي موسیقی موشک نرم افزار نقاشی دیواری نمایشگاه نيروي انتظامي نيروي دريايي نيروي هوايي همت همت مضاعف همپاي صاعقه هوانیروز والفجر8 وحدت وزير دفاع ولايت وهابیت پدافند پوستر پيامبر اعظم چمران کاشانی کتاب کروبی کودتا امام حسین 22 بهمن s300

اخبار
انجمنهاي گفتگو
دانلودي ها
لينکستان
نظرات اخبار
پيامهاي مدير


نواي مجاهدت



بالاترين امتياز
شهري
شهري در آسمان 1


1662 455
بازدید صفحه بازدیدکننده

«مژده اون باشي» امدادگر و جانباز 50 درصد


مصاحبهچهارشنبه، 26 اسفند، 1388 1451mojahedat

سال 59 كه خرمشهر اشغال شد، فقط 18 سالش بود. به عنوان يك امدادگر وارد جنگ شد. «مژده اون باشي» جانباز 50 درصد جنگ
تحميلي است. اهل خرمشهر و متولد سال 1340. در حال حاضر سه فرزند دارد؛ دو تا دختر و يك پسر و شاغل است. خانم «اون باشي» برايمان از خاطراتش مي گويد. از خاطرات جنگ، اما اين بار مي خواهيم جنگ را از نگاه يك زن امدادگر ببينيم.
* وقتي جنگ به خرمشهر كشيده شد آن زمان شما چه وضعيتي داشتيد؟
** جنگ كشيده شده بود به داخل شهر، هواي خرمشهر داشت كم كم از دود تانكهاي دشمن مسموم مي شد، نفس كشيدن در اين هوا سخت بود، آن هم براي دختري به سن و سال من كه وارد 18 سالگي شده بود. يكي از همسايه ها با شنيدن اولين صداي توپ از خانه اش فرار كرد، ولي پدرم گفت: «ما مي مانيم...». همه مانديم، فقط فرقش با گذشته اين بود كه صبحها با صداي خمپاره بيدار مي شديم و شبها هم با صداي گلوله چشم بر روي هم مي گذاشتيم. تمام روزهايمان پر شده بود از استرس و ترس. پدرمان تعريف مي كرد از ناخدايي كه روي لنج مي گفت: «وقتي دريا آرام باشد، ايمان ما هم سست مي شود، اما وقتي كه موج محكم به تخته هاي كشتي بكوبد و طوفان شود، ايمان اهالي كشتي هم بيشتر مي شود» و ما اهالي كشتي بوديم و موجها - دشمن - هر روز محكم تر و بيشتر مي شد و ايمان ما هم... .



* چه شد كه شما درگير جنگ شديد؟
** گفتند: خرمشهر دارد اشغال مي شود. نمي دانم آن لحظه چه طور توانستم روي پايم بايستم. سرم گيج مي رفت و باورم نمي شد كه دشمن با اسلحه اش در خانه ما را مي كوبد و با چكمه هايش گلهاي باغچه را لگدمال مي كند. آخر گلهاي باغچه ما مي خواستند قد بكشند، اما انگار آنها هم داشتند در دود سياه شهر خفه مي شدند. من هم داشتم خفه مي شدم. نتوانستم
طاقت بياورم. بلند شدم و گفتم: «من هم مي روم، يعني بايد بروم...».
* زماني كه روپوش سفيد پرستاري را به شما دادند و گفتند: «امدادگر جنگ هستيد»، چه حسي داشتيد؟
** روپوش سفيد را تنم كردم. گفتند: «از اين به بعد تو هم امدادگر جنگ هستي.» گفتند: «از خون كه نمي ترسي؟!» گفتم؛ «نه»... .
چند تا مجروح آوردند.
بوي خون در فضا پيچيد. نمي دانم چرا يك دفعه حالم به هم خورد. از بهياري بيرون آمدم. نفس كشيدم؛ اما هواي شهر خيلي سياه بود. چشمانم مي سوخت و اشكهايم بي امان مي ريخت. در آن لحظات احساس غريبي داشتم.
* از اتفاقي كه در جنگ برايتان افتاد و جانباز شديد بگوييد؟
** سوار ماشين شديم. چند تا از مجروحان را بايد به بيمارستان منتقل مي كرديم. صداي گلوله و رگبارها شدت گرفته بود. من سرم را لاي دستانم گرفته بودم كه يك دفعه ماشين از حركت ايستاد. سرم را كه بلند كردم، مغز متلاشي شده راننده، جلوي چشمانم ظاهر شد. صداي ناله مجروحان بلندتر شده بود و رگبارها هم بيشتر. وقتي به خودم آمدم سوز عجيبي را در تمام بدنم احساس كردم. نور آفتاب چشمانم را مي سوزاند. هوا داغ شده بود و خشك، گلويم مي سوخت. سرم را برگرداندم. 4 نفر از مجروحان شهيد شده بودند و يك نفر ديگر هم از سر تا پايش گلوله خورده و ناله هايش ضعيف تر شده بود.
بوي خون در فضا پيچيده بود و احساس ترس و درد، در تمام سلولهاي بدنم منتشر مي شد...
* آن لحظات چگونه بر شما مي گذشت؟
** تقريباً 6-5 ساعت زير آتشبار دشمن بوديم. ثانيه ها به كندي مي گذشت. تركش به سرم اصابت كرده و گيج شده بودم. در پاهايم حسي نداشتم و دستهايم از گلوله هاي دشمن سوراخ سوراخ شده بود. همكارم كه تير به كتفش خورده بود وضعيت بدي نداشت. صدايم مي زد و اشاره مي كرد كه از ماشين دور شوم. مي توانستم صداي ريختن چكه هاي بنزين را مثل ضربان قلبم بشنوم. انگار كه هر دو با هم آهنگي مي نواختند. انگار كه سمفوني مرگ را زير آتش بار دشمن بنوازند. زير داغي آفتاب، خون از پيشاني ام مي ريخت. چشمانم سنگيني مي كرد و تمام بدنم كرخت شده بود. به جز پاي چپم كه بي حس بود. يك پاي بي روح و سرد... .
* زماني كه خودتان را روي تخت بيمارستان يافتيد و متوجه شديد كه زنده ايد چي حسي داشتيد؟
** چشمانم را كه باز كردم، سفيدي اتاق در سياهي چشمانم پاشيد. نور از پنجره روي پارچه هاي سفيد مي تابيد. با خودم فكر كردم، «نكند مرده ام؟!» اين را كه گفتم، پرستاري كه بالاي تختم ايستاده بود، گفت: «نه! هنوز نفس مي كشي...!»
در سرم احساس سنگيني عجيبي مي كردم، پاي چپم تكان نمي خورد و بي حس افتاده بود روي تخت بيمارستان. پاي راستم كمي جان داشت و به سختي تكان مي خورد. دكترها گفته بودند اصابت تركش به سرم، استخوانهاي جمجمه را شكسته و به نخاعم آسيب رسانده است.
* چگونه با اين وضعيت كنار آمديد؟
** احساس افسردگي شديدي به وجودم چنگ انداخته بود؛ نمي دانم شايد نوعي از خود بيزاري! از اين وضعيت خسته شده بودم، آخر فقط 18 سالم بود، اما تمام آرزوهايم توي بمباران، زير خاكهاي نرم خرمشهر مدفون شده بود و هيچكس حتي نشاني از آن نداشت.
روزها به سرعت مي گذشت و تعداد مجروحاني كه به بيمارستان مي آوردند بيشتر مي شد. سعي مي كردم در اين مدت فكر كنم. فقط فكر كنم كه اصلاً چرا ماندم؟ چرا جنگيدم؟ چرا ديگر نمي توانم راه بروم؟ سعي مي كردم كه درست فكر كنم تا اين حس لعنتي افسردگي را از خودم دور كنم و سرانجام تصميم گرفتم كه پرده هاي اتاق را بكشم تا نور تازه اي به من بتابد.
* از وضعيت مجروحان و بيمارستانهاي خرمشهر در آن شرايط بگوييد؟
** تختهاي مجروحان را حتي توي سالنهاي بيمارستان گذاشته بودند. جنگ مثل خوره به جان خرمشهر افتاده بود و سايه سياهش را روي آن گسترده بود. هنوز صداي ضجه هاي آن بچه را به ياد دارم كه دستش از كتف جدا شده و از شانه اش آويزان بود. هنوز آن ضجه ها توي گوشم هست و دارد عذابم مي دهد. خرمشهر من بايد آزاد مي شد، خرمشهر من... .
* چگونه با همسرتان آشنا شديد؟
** با همسرم در همان بيمارستان آشنا شدم. پدرم مي گفت: «تو الآن شرايط خوبي براي تصميم گرفتن نداري كه ازدواج كني ، آخر تو جانباز هستي و همسرت سالم...» اما من با وجود مخالفتهاي پدرم كه از سر خيرخواهي بود به سختي موافقت شان را جلب كردم و ازدواج كردم. و براي بهتر زندگي كردن، تلاش كردم تا روي پاهايم بايستم. وضعيت پاي راستم بهتر شده بود و با يك عصا راه مي رفتم... .
* از خاطرات بعد از مجروحيتتان بگوييد و لحظه آزادي خرمشهر؟
** براي معالجه به تهران آمدم و ماندگار شديم. سال 61 بود كه دخترم به دنيا آمد و صداي بمبارانها خوابيد. خرمشهر من آزاد شده بود. گلهاي تو باغچه خانه مان داشتند قد مي كشيدند و صداي خنده هاي دختر كوچكم در خانه پيچيده بود. هنوز آلبوم عكسهاي شور و شعف مردم در آزادسازي خرمشهر را دارم و هميشه صفحه هاي آن آلبوم را ورق مي زنم. شايد كه مرهمي باشد بر زخم خاطرات تلخ گذشته ام. خاطرات از جان دادن آدم ها، تا ضجه هاي يك مادر و مقابل پيكر خانواده اش و... .
اما سرانجام خرمشهر من آزاد شد و من هم توانستم راه بروم؛ اگر چه با يك پا؛ اما اميدوار بودم كه ديگر شاهد چنين فجايعي نباشم.

 

منبع

امدادگر,زنان,دفاع مقدس,بسیجی,جنگ,

لذت اشتراک گذاری

ارسال به بلینک لیست ارسال به خوشمزه ارسال به ديگ ارسال به فرل ارسال به ردديت ارسال به تکنوراتي ارسال به یاهو مای وب ارسال به 100 درجه کلوب ارسال به بالاترین ارسال به دنباله ارسال به مهندس ارسال به استامبل ارسال به نتوز ارسال به فرندفید ارسال به تویتر ارسال به فیس بوک ارسال به سیمپی ارسال به Windows Live اشتراک گذاری در گوگل ارسال لینک از طریق یاهو مسنجر برای دوستان ارسال به سرویسهای دیگر

اختیارات

 چاپ این مطلب چاپ این مطلب


Comments

[ شما در اين سايت مهمان هستيد .ورورد به سیستم / عضویت در سایت ]

نام:


آدرس اینترنتی:
//:http

پست الکترونیکی:


نظر:


اجازه استفاده از تگهای HTML را ندارید
[ بازگشت ]