مصاحبهدفاع مقدس,
چهارشنبه، 26 اسفند، 1388
2950
mojahedat
سال 59 که خرمشهر اشغال شد، فقط 18 سالش بود. به عنوان یک امدادگر وارد جنگ شد. «مژده اون باشی» جانباز 50 درصد جنگ
تحمیلی است. اهل خرمشهر و متولد سال 1340. در حال حاضر سه فرزند دارد؛ دو تا دختر و یک پسر و شاغل است. خانم «اون باشی» برایمان از خاطراتش می گوید. از خاطرات جنگ، اما این بار می خواهیم جنگ را از نگاه یک زن امدادگر ببینیم.
* وقتی جنگ به خرمشهر کشیده شد آن زمان شما چه وضعیتی داشتید؟
** جنگ کشیده شده بود به داخل شهر، هوای خرمشهر داشت کم کم از دود تانکهای دشمن مسموم می شد، نفس کشیدن در این هوا سخت بود، آن هم برای دختری به سن و سال من که وارد 18 سالگی شده بود. یکی از همسایه ها با شنیدن اولین صدای توپ از خانه اش فرار کرد، ولی پدرم گفت: «ما می مانیم...». همه ماندیم، فقط فرقش با گذشته این بود که صبحها با صدای خمپاره بیدار می شدیم و شبها هم با صدای گلوله چشم بر روی هم می گذاشتیم. تمام روزهایمان پر شده بود از استرس و ترس. پدرمان تعریف می کرد از ناخدایی که روی لنج می گفت: «وقتی دریا آرام باشد، ایمان ما هم سست می شود، اما وقتی که موج محکم به تخته های کشتی بکوبد و طوفان شود، ایمان اهالی کشتی هم بیشتر می شود» و ما اهالی کشتی بودیم و موجها - دشمن - هر روز محکم تر و بیشتر می شد و ایمان ما هم... .
* چه شد که شما درگیر جنگ شدید؟
** گفتند: خرمشهر دارد اشغال می شود. نمی دانم آن لحظه چه طور توانستم روی پایم بایستم. سرم گیج می رفت و باورم نمی شد که دشمن با اسلحه اش در خانه ما را می کوبد و با چکمه هایش گلهای باغچه را لگدمال می کند. آخر گلهای باغچه ما می خواستند قد بکشند، اما انگار آنها هم داشتند در دود سیاه شهر خفه می شدند. من هم داشتم خفه می شدم. نتوانستم
طاقت بیاورم. بلند شدم و گفتم: «من هم می روم، یعنی باید بروم...».
* زمانی که روپوش سفید پرستاری را به شما دادند و گفتند: «امدادگر جنگ هستید»، چه حسی داشتید؟
** روپوش سفید را تنم کردم. گفتند: «از این به بعد تو هم امدادگر جنگ هستی.» گفتند: «از خون که نمی ترسی؟!» گفتم؛ «نه»... .
چند تا مجروح آوردند.
بوی خون در فضا پیچید. نمی دانم چرا یک دفعه حالم به هم خورد. از بهیاری بیرون آمدم. نفس کشیدم؛ اما هوای شهر خیلی سیاه بود. چشمانم می سوخت و اشکهایم بی امان می ریخت. در آن لحظات احساس غریبی داشتم.
* از اتفاقی که در جنگ برایتان افتاد و جانباز شدید بگویید؟
** سوار ماشین شدیم. چند تا از مجروحان را باید به بیمارستان منتقل می کردیم. صدای گلوله و رگبارها شدت گرفته بود. من سرم را لای دستانم گرفته بودم که یک دفعه ماشین از حرکت ایستاد. سرم را که بلند کردم، مغز متلاشی شده راننده، جلوی چشمانم ظاهر شد. صدای ناله مجروحان بلندتر شده بود و رگبارها هم بیشتر. وقتی به خودم آمدم سوز عجیبی را در تمام بدنم احساس کردم. نور آفتاب چشمانم را می سوزاند. هوا داغ شده بود و خشک، گلویم می سوخت. سرم را برگرداندم. 4 نفر از مجروحان شهید شده بودند و یک نفر دیگر هم از سر تا پایش گلوله خورده و ناله هایش ضعیف تر شده بود.
بوی خون در فضا پیچیده بود و احساس ترس و درد، در تمام سلولهای بدنم منتشر می شد...
* آن لحظات چگونه بر شما می گذشت؟
** تقریباً 6-5 ساعت زیر آتشبار دشمن بودیم. ثانیه ها به کندی می گذشت. ترکش به سرم اصابت کرده و گیج شده بودم. در پاهایم حسی نداشتم و دستهایم از گلوله های دشمن سوراخ سوراخ شده بود. همکارم که تیر به کتفش خورده بود وضعیت بدی نداشت. صدایم می زد و اشاره می کرد که از ماشین دور شوم. می توانستم صدای ریختن چکه های بنزین را مثل ضربان قلبم بشنوم. انگار که هر دو با هم آهنگی می نواختند. انگار که سمفونی مرگ را زیر آتش بار دشمن بنوازند. زیر داغی آفتاب، خون از پیشانی ام می ریخت. چشمانم سنگینی می کرد و تمام بدنم کرخت شده بود. به جز پای چپم که بی حس بود. یک پای بی روح و سرد... .
* زمانی که خودتان را روی تخت بیمارستان یافتید و متوجه شدید که زنده اید چی حسی داشتید؟
** چشمانم را که باز کردم، سفیدی اتاق در سیاهی چشمانم پاشید. نور از پنجره روی پارچه های سفید می تابید. با خودم فکر کردم، «نکند مرده ام؟!» این را که گفتم، پرستاری که بالای تختم ایستاده بود، گفت: «نه! هنوز نفس می کشی...!»
در سرم احساس سنگینی عجیبی می کردم، پای چپم تکان نمی خورد و بی حس افتاده بود روی تخت بیمارستان. پای راستم کمی جان داشت و به سختی تکان می خورد. دکترها گفته بودند اصابت ترکش به سرم، استخوانهای جمجمه را شکسته و به نخاعم آسیب رسانده است.
* چگونه با این وضعیت کنار آمدید؟
** احساس افسردگی شدیدی به وجودم چنگ انداخته بود؛ نمی دانم شاید نوعی از خود بیزاری! از این وضعیت خسته شده بودم، آخر فقط 18 سالم بود، اما تمام آرزوهایم توی بمباران، زیر خاکهای نرم خرمشهر مدفون شده بود و هیچکس حتی نشانی از آن نداشت.
روزها به سرعت می گذشت و تعداد مجروحانی که به بیمارستان می آوردند بیشتر می شد. سعی می کردم در این مدت فکر کنم. فقط فکر کنم که اصلاً چرا ماندم؟ چرا جنگیدم؟ چرا دیگر نمی توانم راه بروم؟ سعی می کردم که درست فکر کنم تا این حس لعنتی افسردگی را از خودم دور کنم و سرانجام تصمیم گرفتم که پرده های اتاق را بکشم تا نور تازه ای به من بتابد.
* از وضعیت مجروحان و بیمارستانهای خرمشهر در آن شرایط بگویید؟
** تختهای مجروحان را حتی توی سالنهای بیمارستان گذاشته بودند. جنگ مثل خوره به جان خرمشهر افتاده بود و سایه سیاهش را روی آن گسترده بود. هنوز صدای ضجه های آن بچه را به یاد دارم که دستش از کتف جدا شده و از شانه اش آویزان بود. هنوز آن ضجه ها توی گوشم هست و دارد عذابم می دهد. خرمشهر من باید آزاد می شد، خرمشهر من... .
* چگونه با همسرتان آشنا شدید؟
** با همسرم در همان بیمارستان آشنا شدم. پدرم می گفت: «تو الآن شرایط خوبی برای تصمیم گرفتن نداری که ازدواج کنی ، آخر تو جانباز هستی و همسرت سالم...» اما من با وجود مخالفتهای پدرم که از سر خیرخواهی بود به سختی موافقت شان را جلب کردم و ازدواج کردم. و برای بهتر زندگی کردن، تلاش کردم تا روی پاهایم بایستم. وضعیت پای راستم بهتر شده بود و با یک عصا راه می رفتم... .
* از خاطرات بعد از مجروحیتتان بگویید و لحظه آزادی خرمشهر؟
** برای معالجه به تهران آمدم و ماندگار شدیم. سال 61 بود که دخترم به دنیا آمد و صدای بمبارانها خوابید. خرمشهر من آزاد شده بود. گلهای تو باغچه خانه مان داشتند قد می کشیدند و صدای خنده های دختر کوچکم در خانه پیچیده بود. هنوز آلبوم عکسهای شور و شعف مردم در آزادسازی خرمشهر را دارم و همیشه صفحه های آن آلبوم را ورق می زنم. شاید که مرهمی باشد بر زخم خاطرات تلخ گذشته ام. خاطرات از جان دادن آدم ها، تا ضجه های یک مادر و مقابل پیکر خانواده اش و... .
اما سرانجام خرمشهر من آزاد شد و من هم توانستم راه بروم؛ اگر چه با یک پا؛ اما امیدوار بودم که دیگر شاهد چنین فجایعی نباشم.
منبع
درجه 0/5 (0%) (0 رای)
قبل از ارسال نظر: